X
تبلیغات
قده خر پیر شدیم

من یه ؟ام!؟ ( )

دیگه خستم ، نمی کشم ، اصلا" بریدم . هیشکی تحویلم نمیگیره ! همه بهم فحش میدن و ازم فرار

میکنن ، هیچ زنی حاضر نیست حتی ریختمو ببینه، از همون اول هم اوضام همین جوری بود ، بابا و عمو

و مامان و خاله و ...... تموم فامیلامونم همین مشکلو داشتن ولی نه به این شدت ، البته تعداد کثیر

دمپاییهای ارسال شده هم که بماند...! بابا منم شخصیت دارم، دوست دارم قاطی آدما شم،دوست دارم

یبارم که شده به یکی سلام کنم و لنگه کفش نثارم نکنه، ولی خوب نمیشه دیگه. این دیگه چیه ؟ چقدم

خوشمزست .... یه قوطی هم کنارش افتاده ، واستید بخونم ببینم چی نوشته روش ...

- سم سوسک کش قوی (اثر فوری)...


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در دوشنبه بیست و ششم تیر 1391 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


شاید واست عجیب باشه!

!

شاید واست عجیب باشه!

میدونی من عاشقتم ؟؟

میدونی خاطرخواه شدم؟؟!

گفته بودم..."شاید واست عجیب باشه !"

راستی بهت گفته بودم

چند ساله که میپاامت

که شب تا صبح دنبالتم ؟؟

میدونی من عاشقتم؟؟

میدونی خاطرخواه شدم؟؟

نیستی اصا" به فکر من...

و الا اینجور نمیشد...

حرفای ناجور منم همینجوری جور نمیشد

نیستی به فکر من اصا"...

میدونی من عاشقتم؟؟

عشقه دیگه چیکار کنم؟؟

عین خوره جون آدمرو میخوره

زبون سرخو میبره

دلم ازت خیلی پره...

دور و برت شلوغ شده

الان یه چن روزی میشه

صدات فقط دروغ شده...

کار منم گریه شده"

چشام که مثل چی بگم؟؟؟!

خلاصه بیفروغ شده...

کی بهتره ازم؟بگو

میخوام منم ببینمش

شاید زیادی خوب باشه!

شاید...ولش کن،بگذریم...

میخوام بهش بگم تورو

رو جف چشاش نگه داره...

احترامترو تا ابد

حتی صداش نگه داره...

راستی،شاید جالب باشه...

میدونی من عاشقتم؟؟

خاطرخواتم؟؟

دیوونتم...

پرپرتم...

مجنونتم...

فرهادتم...

بیژنتم...

هرچی بگی من کرتم؟؟؟

اما تو چی؟؟

شیرینه من...

لیلیه من...

منیژمی...!

تو بهترین قرینمی!

قشنگترین سلیقمی...

برای آزادیه من تو بهترین وسیقمی...

شاید کسی به جز خودم نبینه شعرامو ولی"

بازم شاید عجیب باشه!

میدونی من عاشقتم که اینجوری پشت سرم حرف میزنی؟؟

که آبرومو میبری؟؟

خب شایدم دست تو نیس...

 اگرچه تقدیری واسم...

اما فقط تقدیر من...

- نه سرنوشت...! -

اما نمیشه این وسط، یه چیزی جور در نمیاد!

دلت یه پرپر نمیخواد؟؟

یه شعرو از بر نمیخواد؟!

یا حتی گنده تر ازون...

سیصدتا لشکر نمیخواد؟؟

.

.

.

با این حساب....

.

.

.

هنوز بدون دوست دارم...!

با عشق من،

با هرچی گفتم تا الان...

شاید یه جورایی بشه

یه چیزایی بی سر صدا

یه گوشه ای...

یه جای دور و دور و پرت...

با خطه خط خطی نوشت...

تا تو با دست سرنوشت

بخونیش و یادت بیاد"

یه عاشقی داشتی که این شعرو

.

.

فقط برای تو نوشت... .

.

.


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در جمعه شانزدهم تیر 1391 ساعت 3 PM موضوع | لینک ثابت


delam bad gerefte

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خیلی وقته دلم نمی خواد بنویسم .....نمیدونم چرا؟؟؟؟ اصلا حسش نبود....

ولی مهم اینه که اومدم

پس دوباره

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

این چند وقته که نبودم اتفاقای خوب و بد زیادی افتادن......ولی خوب یادم نیستن ....

چی بودن......نمی دونم .......وای مامان آلزایمر گرفتم......!

از چی بگم .....؟؟؟!!! از کجا بگم...!!!!!؟؟؟ از کی؟؟؟؟؟ اصلا چی ؟؟؟؟!!!!

هیچی .....یه ماه دیگه گذشت.....بدون هیچ کارو هیچ فعالیت و هیچ تلاشی...!!!!

افتضح .....یفتضح........افتضاح

.....من اصلا زندگی

اینجوری رو دوست ندارم.....معلق......ساکن.......

خدا ......

فعلا

 


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت


مملکته داریم؟

شش ماه مهربوني كن ، خوب باش ، هر كاري از دستت بر مياد انجام بده تا بفهمه دوستش داري.
دو روز سگ ميشي ، اونوقت ميگه : حالا شناختمت


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در جمعه بیست و دوم مهر 1390 ساعت 9 AM موضوع | لینک ثابت


معرفت

به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی...Gherti ‌


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ساعت 6 PM موضوع | لینک ثابت


عمو جون!

چند شب پیش کسی خونمون نبود ! خب منم بیکار بودم و بیخوابی زده بود به سرم... خلاصه پاشدم رفتم مغازه ی عموم ،شاگردش واستاده بود. سوپر مارکت باحالیه ، ساعت۱ بود و دیگه کمکم داشتم میرفتم خونه که عموم خودش رسید ، خلاصه برای اولین بار تو عمرم شروع کرد به یک سلام علیک گرم و باحال و مشتی و از این حرفا بعدم یه نگاه عاقل اندر صفیح بهم کرد و گفت :

ـ عمو جان شنیدم تنهایی امشب ؟

ـ آره مامانم اینا رفتن مهمونی شبم نمیان.

ـ ا ؟ پس خوبه امشب بیا بریم خونه ما.

ـ جدی ؟ یعنی واقا" منو تنهایی راه میدین ؟

ـ آره برادر زادمی وظیفمه.

خلاصه عموم مغازش رو بست و دوتایی پا شدیم رفتیم خونشون. اصولا از در جلویی میرن تو ولی دیشب از در پشت رفتیم ، تا حالا حیاطشون رو ندیده بودم منظره ی قشنگی داشت فقط نمی دونم چرا کفش یه فرش پهن کرده بودن ، خیس بود ، عموم همینجوری رفت تو خونه و گفت:تا تو بشوری بر میگردم. گفتم چی شد؟؟

گفت هیچی دیگه خودتو زدی به اون راه؟؟

گفتم یعنی منو آوردی بیگاری بکشی ازم؟؟

گفت:نه خودم هم کمکت می کنم......

گفتم یعنی بی سرپرست مفت گیر آوردی دیگه ؟؟؟

گفت:نه خب تو برادر زادمی ،منم عموتم،پس باید بهم کمک کنی دیگه!

گفتم : آره خب راست میگی وظیفمه.....

خلاصه فرشُ که تنهایی شستم تموم شد ولی آخرشم موقع پهن کردن که صداش کردم ، گفت نه عمو جان من کمرم درد میکنه خودت یه کاریش بکن..................

اصولا" قدیمیا راست میگن که سلام گرگ بی طمع نیست !؟ ولی از من میشنوین سلام عمو بی طمع نیست...


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در یکشنبه پنجم تیر 1390 ساعت 2 PM موضوع | لینک ثابت


رفتن به آلماگل

 

ما از یه ماه نه یه ماه نمیشه از دو هفته ی تصمیم بود که با خانواده به یه جایی بریم تا امروز که چهار شنبه ی خلاصه امروز اومدم یه پستی بزارم که بگم منم هنوز هستما خوب قراره امروز بریم دامادامون هر دوشون با ماشیناشون اومدن یکی از دامادامون با داداشم رفتن خرید کنن منم واستادم خونه بچه داری ساعت ده شد که همه مون حرکت کردیم تا الانم معلوم نبود که کجا بریم من که هووس میکردم بریم یه جنگلی چیزی ولی اونا گفتن که بریم آلماگل منم تو دلم گفتم هی خوبه دیگه من فقط خواستم از این خونه در بیام حالا راه افتادیم تو راه که اتفاق خاصی نیوفتاد که براتون بگم خوب حالا رسیدیم سریع من که لباسامو در اوردم یه شلوار کردی پوشید حالا دو سه تا عکسامو میزارم ببینین دوست دارم با همه فرق داشته باشم دوست دارم یه شخصیت تکی داشته باشم دوست دارم دل همرو شاد کنم دوست دارم چه قدر من شما رو دوست دارم حالا از موضوع خارج نشیم بعد از لباس در آوردنم سریع بساط چایی رو ردیف کردنو چایی رو زدیم بهد از چایی یه خانواده ی پر جمعیت پر از دختر اومدن بغل دست ما بساطشون رو پهن منم چشام که بیکار نمیشست ولی چشام هم بیکار نشینه ولی تو دلم هیچی نیست خواهرام میگفتن تو خجالت نمیکشی با این شلوار ور این آلما گل میگردی آلما گل مثل یه پارک ملی میمونه که بغلش یه تالاب بزرگ هست منم میگفتم از کی خجالت بکشم خجالت که یه خورده یه ریز میکشیدم جالب اینه که بغل دست ما یه قصر بادی بود منم دو تا خواهر زاده ی شیطون دارم اوناهم عاشق قصر بادین آ دامادمون چیکار کرد ده هزار تومن داد تا شب این دو تا رو بیمه کرد این دوتا معروف شدن هی میرفتن داخل و میومدن بیرون بغل دست اون یه پارکیم بود حالا من مجبور شدم اونارو ببرن داشتیم سه تایی بازی میکردیم که من بد بد بخت میخواستم خوهر زادمو نجات بدم خودم از سرسره با کله توفتادم زمین همه ی دختر ها هم به من بیچاره خندیدن اینقدر ضایه شدم به همه ی اونایی که اونجا بودم داد زدم گفتم کون لقتون برگشتم به بساطمون دامادامون رفتن از مرز اینچه برون قلیان کرایه کردنو اومدن کشیدن منم اینقدر دلم میخواست بکشم ولی یه کم از بابام خجالت کشیدم گفتم بیخیال ارزش نداره بعد قلیان آتیش روشن کردیمو کبابو زدیم بهد از کباب یه چایی خوردیم بهد از چایی اینقدر دلم میخواست با دختر های همسایه وسط بازی کنم ولی آخه خیلی دیر شده بود باز اینم نشد خوب دیگه بساط رو جمع کردیمو دیگه رفتیم مرز یه کم خرید کنیم بعدازخرید دیگه رفتیم خونه خسته کوفته یه دوش گرفتم و آه خابم میاد میخوام چند تا عکسی که اونجا کشیدیم براتون بزارم دیگه واقعا داره خوابم میاد دوستون دارم بوووووووووس بای


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 8 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 7 PM موضوع | لینک ثابت


اخبار: تعداد دختران بیشتر از پسران است!

بهتر بگوییم«تعداد دختران بدون همسر از پسران بدون همسر بیشتر است»
واقعیت این است که با افزایش سن ازدواج پسران جوان (به هر دلیل معلوم و نا معلوم!) شانس انتخاب شدن یک رده سنی از دختران مجرد توسط پسران هم رده شان کمتر شده است.
چرا که پسران جوان مجرد ترجیح می دهند با دختران کوچک تر از خود (3 تا 8 سال کوچکتر) ازدواج کنند. پس این وسط تعدادی دختر جوان سرشان بی کلاه! (بخوانید بی شوهر) می ماند.
آمارها این تعداد را کمتر از یک میلیون نشان می دهند
.


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در یکشنبه هفتم فروردین 1390 ساعت 2 PM موضوع | لینک ثابت


عاشق شدن بهرام کوچولو

همش از اون روزی شروع شد که به یکی از دوسام گفتم امروز بریم دختر بازی یعنی پارسال حالا رفتیم داخل شهر درست همون موقع بود که مدرسه های دخترونه تعطیل میشد داشتیم راه میرفتیم چون روز اول بود زیاد وارد نبودیم

فقط دخترارو نگاه میکردیمو تمام یعنی هنوز اول جرق بودیم داشتیم میرفتیم که 4 تا دختر داشتن میومدن که 2 تاشون دوقلو بودن و یکیشونم بدک نبود واما اما اون یکی که خیلی خوشگل بود نه بابا هنوز عاشقش نشودم خیلی از اون دختره خوشم اومد حالا راه اوفتادیم دنبالشون گاهی موقع یه متلک هایی هم میدادیم که میخواستیم بگیم اره دیگه ما هم هستیم داریم دنبالشون میوفتیم خلاصه چون از خونه که داشتم میومدم به خودم قول داده بودم که به یه دختر شماره بدم قولمو نشکستمو به اون دختری که ازش خوشم اومده بود تلموبدم خلاصه یه موقعیت گیر اوردمو شمارمو تو کیفش گذاشتم پیش خودم فکر کردم دیگه تمومه دیگه ما هم صاحب دوست دختر شودیم نه بابا کمی راه رفتو شمارمو طوری رو به من نگاه کرد و انداخت تو جوب اه دل بهرام کوچولو شکستخلاصه گریه کنان به خانه برگشتم دیگه هر روز مثل کنه میوفتادم دنبالش بعد از چند روز یه پسرو دیدم که که اونم دنبال یه دختری از اون مدرسه بود پسر خیلی باهالی بود نه هست اسمش رامین اونم وبلاگ داره من بلاگشو به اسم پایگاه خاطره نویسی لینکیدمش, بعد از چند روز امارشو از یکی گرفتمو اسمش مهسا ..... هست هر چند روز که بیشتر میگذشت خدایی بیشتر عاشقش میشدم الان نزدیک دو سال دارم نتونستم که ..... بین این دو سال هم اتفاق های هم افتاده ها اینارو اولا نمیتونم بگم دوما یادم نمیاد سوما اصلا اتفاق نیوفتاده نه بابا شوخی کردم. تازه گیا دوستم که همون رامین هست با یه نفری دوست شده که تو مدرسه ی مهسا شون درس میخونه داره برامون امار در میاره گفته که بابای مهسا مدیر مدرسمونه , حالا شک من بر طرف شده که چرا مهسا رو صبح ها که میره مدرسه نمیبینم اخه با باباش میرفته , حالا به رامین میگم خوب شمارشو گیر بیاره حالا ببینیم چی میشه تا بعد خدانگهدارتون


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در شنبه سی ام بهمن 1389 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


اشنایی با نویسنده

سلام میخوام یه کم از خودم بگم اسمم بهرامه سال دوم ریاضی میخونم از درسم راضیم امسال نوبت اول معدلم 18.41 شد شاگرد هشتم شدم به خودم قول دادم که نوبت دوم جبران کنم میخوام معدلم بالای 19 بشه راستی نگفتم از کجام من از یکی از شهر های شمال کشور یعنی اهل گنبد کاووسم امیدوارم که اینجا امده باشین دیگه چی بگم اوه اره یه داداش دارم اسمش شهرامه

اونم وب داره من وبشو به اسمه دیوان کس و شر های شهرام لینگ کردم دلشو نشکنین به اونم یه سری بزنین به غیر از داداش سه تا ابجی دیگه ام دارم که خیلی دوسشون دارم. دوستای زیادی دارم که برام میمیرن همه دوستام میدونن که من بره همه کار (به غیر از کار خلاف) پایه ام خاطره های زیادی دارم براتوون تو پست های بعدیم میگم فعلا یه کم درس دارم نمیتونم بگم همتونو دوست دارم بوس بوس بای

 


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در شنبه سی ام بهمن 1389 ساعت 10 PM موضوع | لینک ثابت


خسته شدم از این همه ......

وای وای چی بگم دارم میمیرم خسته شدم نمیدونم چه پستی بزارم میدونم چی بنویسما حوسلشو ندارم از این طرف درس کی..ی از اون طرف مهسا که منو کشته با این پا ندادنش راستی مهسا کیست؟بزار هنوز تو کف بمونین بعدن میگم فقط اومدم یه پستی خشک و ... بدم و برم


 

نوشته شده توسط یه آدم احمق در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ساعت 9 PM موضوع | لینک ثابت